تبليغاتX
بلوچ یار

بلوچ یار

یه روز تو دانشگاه . . . !

اره دیگه ما هم دانشجو شدیم .:D !

خوب دیروز یعنی بیست و هفت مهر ماه با آقای

صفی نژاد کلاس داشتیم گفت که می خوام کویز* بگیرم.!

ما هم گفتیم بابا ما هیچی نخوندیم.!

بعد گفت که ده دقیقه تمرین حل  میکنیم بعد  کویز می گیرم منم بش گفتم اول کویز بگیر وقت کمتر می گیره ما که چیزی نخوندیم.!
شما که می دونید من حوصله ی کلاس ملاس ندارم از اول کلاس خواب بودم

اینم از همون اول داشت منو می پاید
 ساعت بعد به تمرین رو تخته نوشت گفت رو ورقه بنویسید من فراموش کردم سئوال آماده کنم خلاصه نویشتیم و بعد من گفتم اینو الان می خوای یا فرادا بیاریم به من گفت برگتو بیا برو بیرون
نامرد منم اعصابم خورد شد یکسره رفتم آموزش زدم زیره گوشه ... نا دورغ گفتم رفتم آموزش گفتم بابا این ریاضی ما رو حذف کن من حوصله ندارم میگه نه شما ترم اول دو واحد بیشتر نمی تونی
حذف کنی که اونم قبلاً حذف کردی منم گفتم بیا و درستش کن
بعد روفتم تو سایت نشستم ...
این داستان ادامه دارد

--------------------------

کویز: خودم هم نمی دونیم چیه حالا ما می گیم کویز شاید کویت باشه خلاصه اگه اشتب بود به دل نگیرید.!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:55  توسط donkhowan  |